![](http://www.p-khorshid.ir/images/aks/p-khorshid-298.jpg)
هیچ کدومشون هم راضی نمی شدن کوتاه بیان. اینگار بدجوری داشته به هر دو طرف سواری می داده این خر جناب شیطان!!! ما هم وظیفه ی خودمون رو به نحو احسنت انجام می دادیم و از زور خنده دلمون رو گرفته بودیم. عجب دوره زمونه ای!!! این همشیره ی ما که 2-3 سالی از هم ازاینجانب کم سال تر هم با همون عقلش والا بیشتر می فهمید و مدام هم متذکر می شد که "آقایون! اینا خودشون با هم دوست بودن! دوست باشین شما هم با هم!" والبته این هم که " دعوا کار بچه های .............. بد!" ولی ما هم به نبود گوش شنوا اعتراف کردیم!
القصه. قضیه از این قرار بود که اخوی گرام ما دو کلمه برگشته بود و به ابوی گرامی تر ما گفته بود که امام رسمی نبوده، خیلی راحت بوده تو دیدار با مقامات! ابوی هم که تاب انتقاد به اسطوره ی زمانش را نداشته بود فرموده بود که : تو داری از امام انتقاد میکنی؟" حالا بیا و درستش کن. کم کم داشت دعوا می شد که ندای "حضرات! بی خیال صلوات بفرستین" از یکی از زوای خونه به گوش رسید و قضیه هپی اند(Happy End) شد.
پ.ن:خودمونیم، ولی واقعا این پیرمرد که اینقدر هم ساده بوده چی داشته که هم دوره ای های ابوی ما اینجوری عاشقشن؟ چی داشته که سر مراسم تدفینش...بگذریم. ما هنوز خیلی بچه ایم واسه درک این قبیل علایق...
به قول جناب یوسف خدایتان سپاس